خرید بک لینک

در زمانهای قدیم دو پیرمرد زندگی می کردند البته نه خیلی قدیم مثلاً ۲۰ سال پیش یکی قد بلند و یکی متوسط ، آن که بلندتر بود آلزایمر داشت، فراموشی، دیگر اتصال بین سلولهای مغزی اش برقرار نمی شد و اگر میشد ضعیف بود و گاهی می شد و گاهی نمی شد و این که قدش متوسط بود آدمی بود شوخ طبع شاید متلک گو احتمالاً مسخره گر هر دو مسجد میرفتند هم محله بودند مسجد سلحشور آنکه فراموشی داشت میرفت شاید فراموشی مربوط به زمان حال باشد و انسان آنچه در قدیم پیش آمده را در حافظه نگه میدارد و فراموش نمی کند به هر حال هر وقت مسجد میرفتند دمپایی خود را در جاکفشی مسجد میگذاشتند میرفتند داخل بعد که میآمدند پیر مرد قد بلند نمیدانست دمپاییش را کجا گذاشته و دور سر خودش میچرخید و چیزی میگفت پیرمرد قد متوسط به او گیر میداد میگفت خوب جایی بگذار که بتوانی پیدایش کنی نمی دانست که جا مهم نیست و هر جا بگذارد برایش فرقی نمیکند و دیگر در زمان حال نیست افعال را انجام میدهد اما حضور ندارد شاید اصلاً به یاد ندارد که پای پوشی داشته شاید گرمای ظهر و با سوزش کف پایش به یاد میآورد که باید چیزی بپوشد یادآوری میکرد که چیزی کم دارد انسانها دردها را میدانند و میفهمند اما نمیدانند از کجاست علت آن را نمیدانند و منشا آن را فراموش می کنند در روح و جان جسم خود احساس میکنند اما نمیدانند از کجاست تا تو ندانی از کجا میسوزی چگونه می توانی درمان کنی شاید سالها آن درد با تو باشد آن سوزش و تا زمین گیر کند و تو ندانی چه کنی و ناتوانی کاری انجام دهی و صد سال راه دور شود یکی باید باشد دردشناس نه مثل آن پیرمرد میان قدرکه ساده باشد که درمانش زخم باشد و شاید نداند زخم می زند بلکه طبیبی ماهر که دردشناس باشد،روشن بین و اگر در کهنه درد میکشی و ناله می کنی و آن را تا چین تا سمرقند تا هر جا بگیرد و بداند و به تو بگوید و بگوید که از کجا کارت لنگ شده و خاستگاه آن را پیدا کند شاید به اندک چیزی درمان شود تنها با یک فهم همین که فهمیده شوی تو را درمان کنم آخر ابهام و سردرگمی خود دردی بزرگتر است یک در چاه می افتد و ناله می کند و آوایی ضعیف رفته از ته چاه بلند میشود از او، دیگران را به کمک میطلبد و یکی می شنود و می گوید از چاه بیرون بیا ای بیخبر اگر از چاه بیرون آمدن میتوانست میآمد مشکل او این نیست که نمیداند بلکه نمیتواند.

شاید یکی پیدا شده باشد و به آن پیرمرد میان قد گفته باشد دیگر زخم زبان بس است اصلاً گیرم زخم زبان نیست راهنمایی است کافیست او کفش را گم نکرده مکان را گم کرده دیگر در حال نیست به حال خود نیست و در گذشته است که هرچه می گذرد گذشت دور تر می شود چون از یک جایی زمان را نیز گم کرده ، شاید گم نکرده، متوقف شده نقطه. نقطه سرخط نه نقطه پایان. در خارج از او زمان متوقف شده بنابراین زمان میرود اما او دیگر نیست چون ردش را بر زمان ثبت نمی کند تاثیر نمیگذارد هیچ جا در حافظه اش نشانی ثبت نمیشود گویا او در گذشته جا مانده و دیگران رفته اند و دنیا رفته و روزها وشبها گذشته اند و خورشید بارها طلوع و غروب کرده و همین جور ماه ستاره ها و آدم ها و پرنده ها بارها به صحرا رفته اند و به خانه باز گشته اند و جایی در گذشته جا مانده تنها تا آن لحظه با مکان زمانش همراه بوده بعد از آن هم مکان رفته و هم زمان همه چیز تغییر کرده و او مانده کم کم محو میشود مثل شبحی در دوردست دور و دورتر و ایستاده و هیچ چیز در دنیا نمی ایستد. شاید پیرمردی میانه قد باید درک میکرد و به جای حرف زدن دم پاییش را میآورد و جلوی پایش میگذاشت و هر بار مواظب بود کجا می گذارد که برایش بیاورد چرا که پیرمرد قد بلند در گذشته جا مانده بود و هیچ صدایی را از این دنیا نمی شنید دنیایی دیگر اگربود شاید میشد در زمان عقب رفت و به او رسید و دستش را گرفت و او را با خود آورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۷:۲۹ ق.ظ توسط محمدشریف اکبری |

برچسب: نویسنده: آدرین زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:34

صفحه بندی